تبليغاتX
بی فریاد


بی فریاد
























دیروز شنبه 1388/8/16:


ساعت 14


من .آبجیم...و انسانی ماده به اسم خاله...


من یه فرشته رو دیدم!


پی نوشت:

به آنچه امیدی به آن نداری ، امیدوارتر باش
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:34 توسط بی فریاد| |

او روبروی من بود..

مثل همیشه ...


مثل هر لحظه..

مثل ...

زندگی

بد دلم گرفت (تنهایم تنها)
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:59 توسط بی فریاد| |

باورم کن من هنور مترسک باغ جنونم!



نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:22 توسط بی فریاد| |


آن درخت سیب باید آفریده می شد

تا خدا بهانه ای برای جهنمش داشته باشد

تا رحمتش را به رخ بکشد!!

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:11 توسط بی فریاد| |

این روزها جهنم هم کمی بوی بهشت میدهد


(فرشته ای این نزدیکیهاست)

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:44 توسط بی فریاد| |

دلم واسه یه چیزایی تنگ شده..

به ترتیب


خودم وقتی که بچه بودم

مادر بزرگم وقتی که بچه بودم

یه خیابون وقتی بیست سالم بود

آدمایی که اون موقع ازشون میترسیدم

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:25 توسط بی فریاد| |

خدایا

صبر بده


آمین

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:28 توسط بی فریاد| |



من نرفتم از یاد

خوب میدانم

او مرا دارد یاد

خوب میدانم


خود همین هم کافیست جای شکرش باقیست..

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:47 توسط بی فریاد| |

این روزها به این فکر میکنم


قیامت وجود دارد..


زندگی دوباره و جهنم وجود دارد


ولی دنیای دیگر نه

(کی مجازات جهنمیان تمام میشود؟)

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:37 توسط بی فریاد| |


من میخواهم چشم در چشم خدا شوم...

اما..

نه با مرگ....همینجا...خدایا بیا پایین....


نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:26 توسط بی فریاد| |


Design By : Night Skin